پنجشنبه ششم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 23:32 توسط فروغ .. |
سلام و صد سلام
راستش اومدم بنویسم پست قبلی رو دیدم حس کردم یه جوری از ازدواج و خوشحال بودنم گفتم که یعنی دیگه ازدواج آخر خوشبختیه ..
نه اتفاقا ..
فقط نوع نگاهم به ازدواج از یک سنی به بعد فقط برقرار کردن یه رابطه و خوش گذراندن نبود .. فکر میکردم که با یکی شدن با نفرِ دومی بتونم پله های ترقی رو زودتر طی کنم حالا فرقی نمیکنه چه مادی چه معنوی .. واقعیت هم بگم تا همین الان برای خودم همین بوده
البته اینی که بالا نوشتم هم خیلی به خودِ آدم بستگی داره اینکه روزای اول از چی حرف بزنه و به دنبال چی باشه .. بخش اعظم زندگی دونفره هم گذشت کردنه، شاید بگم ۹۰ درصد جاها باید کوتاه بیای تا بتونی ادامه بدی اگر نه که برای چی شروع کنی اصلا ؟!
منم خانواده همسرم و البته خودش از نظر اخلاقی و رفتاری کاملا اوکی هستن، یعنی میتونم بگم مشکل خیلی بزرگی ندارم برای همینم خوشحالم از ازدواجم ..
حالا از اونور از نظر مالی و اقتصادی با خانواده خودم کاملا توی یه سطح هستن .. در واقع این بُعد مالی در هر دو خانواده ضعیفه دیگه برای ما هم این شکلی بوده دیگه ..
امشبم که شب آرزوهاست و ما از سر شب خوابیدیم الان من بیدار شدم خیلی زود و فوری سه تا آرزو اینجا بنویسم
اولی فقط سلامتی مامانم و بعد بابام .. این روزا هیچی بیشتر ازین فکرمو درگیر نمیکنه به خصوص الان مثل ده سال پیش پای مامانم خیلی درد میکنه و خودش هم استرس داره که نکنه برای بار سوم بره عمل و از ترس هم هیچی به ما نمیگه و برای دکتر رفتن هم راضی نمیشه ..
دومین آرزوم اینه که مهین ما (خواهر وسطی) خیلی زحمت کشیده تا الان و خیلی دلسوزه (برای همه ی اعضای خانواده البته) آرزو میکنم که نتیجه زحماتش رو ببینه، کاش بتونه یه خونه خوب تو محله بخره ..
سومین آرزوم هم برای خودمه که کاش ما هم بتونیم خونه بخریم .. نمیگم اینجا که هستم بهم بد میگذره اما منم خونه نوساز و قشنگ دلم میخاد ..
چهارمین آرزو اینه که وضعیت خوب بشه (بیشتر ازین نمیشه توضیح داد چون هیچ جایی امن نیست)
برای خدا برآورده کردن هیچ آرزویی سخت نیست .. کاش اونم برامون همونی رو بخواد که ما میخواهیم و کاش اصلا خدایی باشه ..
ما را در سایت بدخواب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 66